شمارهٔ ۱۰۴۷
ای خوشا آن سر که گردد گوی چوگان سواریسخت تاز و شخ کمانی تیر افکن جان شکاری
ملک دل از غمزه بگرفت و خرابش کرد آریترک یغمائی چنین باشد چو تازد بر حصاری
از پس مرگم متاز آن اسب تازی بر مزارمتا که از خاکم به دامان تو ننشیند غباری
دفتر و سجاده و خرقه بیار و جام بستانتا به کوی میفروشانت فزاید اعتباری
غالب الظن حوض میخانه بود سرچشمه توای شراب کوثری میبینمت بس خوشگواری
گر حدیث اشتیاقم مطرب اندر نی بخواندجای هر نغمه ز هر بندش برون آید شراری
همرهان رفتند و من در زیر بارم ساربانارحم کن بر اشتری کاو باز مانده از قطاری
تا تو را آن تیغ ابرو هست و آن گیسوی پرخمحاجت تیغ و کمندت نیست اندر کارزاری
از چه ناید یک دم آن بالای موزون پیش چشممگر گزیند سرو منزل در کنار جویباری
نشنود جز وصف رخسار تو کس ز آشفته هرگزاندر این موسم که بر هر گل غزلخوان شد هزاری