شمارهٔ ۷۳۱
رفت به خشم دلبر و رحم نکرد بر دلموای به بخت واژگون، آه ز کار مشکلم
تا که کشید سر ز من سرو قد تو ماندهامدست فسوس بر سر و پای خیال در گلم
من نه به میل خویشتن میدوم از قفای توجادوی زلف را بگو تا نکشد سلاسلم
در کف تو زمام من هودج دل مقام تورفته ز دست لیلی و مانده شکسته محملم
چون نرود کشانکشان دل به هوای طُرّهاشبافته تار موی تو در رگ و در مفاصلم
چون گسلم ز زلف تو کاو شده متصل به جانچون بتوان ز جان خود تار امید بگسلم
درد فراق را دوا تخم ز صبر کشتهامتا چه ثمر همیدهد تخم امید باطلم
گفتم رفتی از نظر دل بنهم به دیگریآینهدار عشق تو کی رود از مقابلم
پند حکیم نشنوم من که ز خویش غایبممیل دوا نمیکنم من که ز درد غافلم
طالب روشناییم آهکشان در آشیانبرق بَرَد به روشنی راه مگر به منزلم
دوش حکیم عقل را آشفته چاره خواستمگفت علاج عشق را با همه علم جاهلم