گنج

شمارهٔ ۷۳۰

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ودم۸ بیت
بر آن سرم که بگرد وفا و مهر نگردمکه همچو ذره زمهر تو بر هوا شده گردم
طبیب عشق که گفت آخر الدواء الکینشد علاج و شد این داغ درد بر سر دردم
نمانده باده بکاسه نه زر بکیسه خدا رابرفت سرخی و مانده بجای چهره زردم
منه تو دیگ تمنا چو کشتی آتش سوداکه دیگ عشق نیاید بجوش زآتش سردم
بغیر دردسر و صدمه خمار ندیدمکه بود ساقی و این باده از کجاست که خوردم
بیا و پرده بگردان دمی تو مطرب مجلسکه زخم تازه کند زخمهای تار تو هر دم
هوا گرفته دل آشفته را بسان کبوترپرم زبام حرم تا که کشتنی گردم
خیال جستن از دام نفس و قید هوا راکنم به همت مردان که خود نه آن مردم