شمارهٔ ۱۱۹
ای بلای ناگهان در پیش بالا میرمتای بهشت جاودان اندر تماشا میرمت
سر سودای توام اندر سویدای دلستسودها دارم که در این شور و سودا میرمت
نیستم خفاش تا گویم حدیث از نفی مهردر بر خورشیده رخساره چو حربا میرمت
من نیم از خاکیان ای بحر طوفانخیز عشقماهی بحر توام خواهم بدریا میرمت
عضو عضوت را نمیدانم تمیز ای ماهرویمن نمیدانم سر از پا در سراپا میرمت
گر به آن دست نگارین ریخت خواهی خون منشکر گویان پیش آن دست محنا میرمت
گر شبی در چنگ آرد زلفت آشفته به خوابترسم از حرمان بیداری به رؤیا میرمت
گر میسر نیست فیض خدمتت ای شیر حقبس مرا این آرزو کاندر تولا میرمت