شمارهٔ ۱۲۰
بی تو یکشب گر سرم بر بستر استنوک مژگان بر دو چشمم نشتر است
بی مه روی توام تار است شبگر روان بر چهره ام بس اختر است
عکس ما در آینه شد جلوه گروهم آمد در گمان کاین دلبر است
این چه ساقی بود کامد با قدحاین چه صهبا بود کاندر ساغر است
در خور ذکر تو نه این سبحه استدر خور عشق تو نه این دفتر است
هر گوهر از چار گوهر شد پدیدعشق را گوهر زبحر دیگر است
می کشان بر لطف حق مستظهرندشیخ شهر ار بر عمل مستظهر است
نی سواران راست مرکب شیر عقلعشق آن مرغی که برقش شهپر است
در خم زلفت دل آشفته گفتآه از آن زخمی که مشکش بستر است