شمارهٔ ۱۱۸
مرا سزد که نگنجم چو غنچه اندر پوستکه برشکفت به باغ دلم گل رخ دوست
به ناف آهوی چین اندر است نافه مشکتو را لطیمه عنبر ملازم آهوست
کناره میکند از چشم تر سهیسرومکه گفت سرور و آن را مقام بر لب جوست
چگونه جان برم از چشم تو که از دو طرفکمند طره زلف و کشاکش ابروست
سواد زلف کجت قبلهگاه مشک تتاربه پیش هندوی خال تو غالیه هندوست
شکنج زلف تو مشک و رخ تو گل خواندمنه گل به رنگ رخ تو نه مشک را آن بوست
فریب سینه سیمین او مخور ای دلکه زیر سیم سفیدش نهفته آهن و روست
حذر ز نرگس جادوفریب جماششکه سحر و حیله و نیرنگ و فتنه از جادوست
نه هر دلی که پریشان ببینی آشفتهمرا سزاست که آشفتهام ز طره دوست