شمارهٔ ۵۹۶
رفت صیاد و مرا بگذاشت تنها در قفسورنه کی نالم که او داده مرا جا در قفس
نالدم در سینه دل بیهمنفس از سوز جاننه کند غوغا بود مرغی چو تنها در قفس
تا مبادا مرغ دیگر رام دام او شودمیکنم از مصلحت پیوسته غوغا در قفس
گرچه محرومم ز اوج شاخ ای برق یمانهست زآه آتشین برقم مهیا در قفس
گه در آتش چون سمندر گه در آبم همچو بطزاشک و آه آتشکده داریم و دریا در قفس
کی شکار افکن کند بر صید بسته اعتنالذت تیری ندیدم ماندهام تا در قفس
هست خاک کوی صیادم چو گلگشت چمنروز و شب باشد مرا عیش مهنا در قفس
زان لبان شکرینم طعمهای ده لاجرمکرده ای صیاد چون مرغ شکرخا در قفس
نه همین آشفته مانده در قفس کاو را به پاستدام دیگر باد آن زلف چلیپا در قفس
گلشن رضوان نجف شد یا علی شیراز دامبسته این مرغ نواخوان تو اینجا در قفس