شمارهٔ ۵۱۶
عشق گفتی گنهست و گنهی باید کردخضر جستیم و بظلمات رهی باید کرد
این عروسان مقنع همه رنگند و فریبروی بر درگه صاحب کلهی باید کرد
عشق پیکان قضاراست سپر قصه مخوانحذر از غمزه چشم سیهی باید کرد
این زر قلب که یکجو نخرد صیرفیشسکه ناچارش بر نام شهی باید کرد
مردم دیده کجا نقش جمال تو کجالابد از پرده دل کار گهی باید کرد
شب تار است و وزان باد خلاف از چپ و راستشمع افسرده بهل فکر مهی باید کرد
ایکه روح از دم تو زنده بود در افلاکجانب خسته دلان هم نگهی باید کرد
کشتگان را به تو دعوی و توی داور شهراز کجا جز تو خیال گوهی باید کرد
هست وجه الله اعظم علی آشفته بجدشوق او دارم و فکر شبهی باید کرد
شبه او کیست بجز قائم بالحق امروزسر براهش پی گرد سپهی باید کرد
تا بجوئیم از آن مظهر واجب اثریرو به هر میکده و خانقهی باید کرد