گنج

شمارهٔ ۱۴۸

تو را سری در آن موی میان هستدر آن سرت بهر مو یک نشان هست
شبم تار است بی خورشید رویتاگر صد ماهرو اندر جهان هست
علاج عشق را گفتم کند عقلروان شد عقل و عشقم همچنان هست
شده تا خار کویت بستر مننپندارم بساط پرنیان هست
بیا برگیر از خاکم که گویندهمائی را هوای استخوان هست
نهان شد کاروان و رفت محملولی بانگ درای کاروان هست
در فردوس اگر رضوان ببنددچه غم ما را خرابات مغان هست
نپندارم که جز کوی تو باشدخدا را گر بهشت جاودان هست
سگت را با من الفت ماند برجاهمانا استخوانی در میان هست
فروناید مرا بر آسمان سرمرا تا راه بر آن آستان هست
ببری گر سرم چون شمع بر خلقکنم روشن حدیثت تا زبان هست
حدیث نکته ی موهوم وهم استگمانی گر بود در آن دهان هست
علی پیر خرابات است و از جانکنم آشفته وصفش تا که جان هست