شمارهٔ ۱۴۹
مرا تو حاصل گفتاری از جهان ای دوستبهای هر نظرت صدهزار جان ای دوست
نه صعوه جا نکند در دهان افعی و مارچرا به زلف تو دل کرده آشیان ای دوست
بر آستان که اگر جم بود ندارد فخرسری که می نه بسودت بر آستان ای دوست
مراست قطره خونی نثار مقدم تستبیا و تیغ بیار و بریز هان ای دوست
شوم چو عظم رمیم و ولیک همچون نینوای عشق تو خیزد ز استخوان ای دوست
نه هرکجا که بود گو رود پی چوگانمرا سریست چرایی تو سرگران ای دوست
خضر ز چشمه حیوان بقا گرفت تو رادمیده خضر بر اطراف آن دهان ای دوست
به شوق بالفشانی است جان به خاک درتمرا ز تنگی این خانه وارهان ای دوست
ندانم که از پریشان شد است آشفتهولی به زلف تو دارد دلم گمان ای دوست
به عشق معتقدم من که آن ولی خداستبه اعتقاد بمردیم همچنان ای دوست