گنج

شمارهٔ ۱۲۱۸

در پرده قانون چند بی فایده آویزیمطرب ره عشقی زن تا شور برانگیزی
تا مستیِ عشقت هست ، مستِ مِیِ انگوری،چون باده صافی هست با درد چه آمیزی
عقلت بمثل شیر است عشقت بیقین آتشای شیر رسید آتش وقتست که بگریزی
در مجلسِ میخواران ، صوفی چُو مقیم اَستی،از توبه و از پرهیز آن به که بپرهیزی
در جلوه بتِ کشمیر ، در جام مِیِ خُلّار،تا از سر عقل و دین یکباره تو برخیزی
ای عقل مکن پنجه با عشق قوی بازوای صعوه تو با شاهین بیهوده چه بستیزی
آشفته اسیرستی در دام هوای نفسدر سایه شیر حق آن به که تو بگریزی