شمارهٔ ۵۷۱
غمزه بود مست و نظر هوشیارسحر مبین است ببین چشم یار
تیر نظر اوج چو گیرد زچشمخط نظر بند نیاید بکار
مطرب عشاق مخالف مزنساقی مستان می گلگون بیار
انجمن افروز بود شمع و گلبلبل و پروانه بود جان نثار
شیخ حرم ساکن بتخانه شدزاهد پیمانه شکن میگسار
طرف کنارم شده عمان زاشکگوهر من کرده زمن تا کنار
شاخ گلت تا که چمیدن گرفتسرو ندارد بچمن اعتبار
چون تو یکی در صف میدان حسنوز سپه لاله رخان صد هزار
گفتمش آیا رخ تو دیدنی استگفت اگر پرده نهد پرده دار
وه که غریبان سر کوی عشقیاد نیارند زیار و دیار
خضر بافسوس همی گفت و رفتحیف که صرف تو نشد روزگار
سر انا الحق بود از نخل طورهر شجر این میوه نیارد ببار
خیز تو آشفته که خود حاجبیتا ننشینی ننشیند غبار
مدحت حیدر نبود حد توبنده چه گوید زخداوندگار