شمارهٔ ۸۵۲
من زفعل زشت خود ای همدمان مستوحشمخرقه آلوده دارم مستحق آتشم
شرم میدارم زشیخ خانقاه و برهمننه مسلمانم نه گبرم زین سبب مستوحشم
رحمی ایدست خدا پیر طریقت از کرموارهانم چون اسیر دام نفس سرکشم
نیست جز جهل مرکب در وجودم ایدریغمیزنم لاف خردمندی که اهل دانشم
گر بپاداش عمل در دوزخم خواهند برداهل دوزخ در فغانند از نفیر موحشم
ای طبیب درد پنهان ای علی مرتضیتو مسیحی من زسودا عمرها شد ناخوشم
شاید ار صید مراد آشفته نخجیرم شودنیست جز تیر مدیح مرتضی در ترکشم
زهره چنگی برقص آید ببزم آسمانمطرب ار خواند به الحان این حدیث دلکشم
عذرم ار افتد قبول و عجزم ار آید پسنددر نجف از پارس خواهد برد دوران مفرشم