شمارهٔ ۱۰۴۱
تو هم ای مرغ دل بر گل بخوان از عشق دستانیکه دستان ساز شد هر بلبلی بر طرف بستانی
نشان از خیمه لیلی در این وادی نمی بینمکنم مجنون صفت هر روز گر طوف بیابانی
لبت دارد دوای دردم و ناچار میمیردمریضی را کز آن عناب بنویسند درمانی
نیاید در خم چوگانشان جز گوی مهر و مهاگر ترکان بسازند از سر زلف تو چوگانی
کجا این بی بضاعت را شماری از خریدارانکز این زنجیر صد یوسف دراندازی بزندانی
کمانداران زهر سوئی بتیری خسته آهوئیتو هم تیر مژه داری بساز ای چشم پیکانی
نخواندی گر حدیث زلف او بر غیر در محفلچرا آشفته پیوسته از این گفته پریشانی