گنج

شمارهٔ ۵۴۰

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ار۱۴ بیت
ای بهشتی گاه حوری گه پری گاهی بشراز دهن گه می دهی گاهی نمک گاهی شکر
جاء عشقی راح عقلی یا ندیمی بالهدرضامن قلبی ما تفرج طال شوقی ما قصر
تیر مژگانت بسینه یا که سوزن در حریرشرح عشق تست در دل یا که نقشی در حجر
رفتی و بی تو میسر نیست ما را زندگیکیف یبقی الجسم یا صاح و روحی قد هجر
عاجزم اندر تو نامت چیست ای رشگ ملکسرو بستانت بخوانم یا که غلمان یا قمر
در شب هجر تو طوفان کرد چشمم وقت شدتا برآرم نوح وش فریاد ربی لا تذر
کی عجب باشد که نالد عاشقی از اشتیاقالعجب ثم العجب فی هجره ممن صبر
الحذر گویان از آن قامت زهر سو مسلمینفی القیامه ان یقول الکافر این المفر
قامتت را آتش طور است بر سر از جمالطور سینا میوه ای گر آتشین داد از شجر
گفت با من عقل از سر برنه این سودای خامقلت للقلب ان عشقی قد نهی فیما امر
گر بدین ودل شکیبی اینک اینک دین و دلگر بجان دادن کفایت هست سهل است اینقدر
گفت شیخ شهر با آشفته بگریز از بلاقال ان هذا البلا یا مدعی مال خطر
اینکه گفتی صبرم اندر هجر آن یوسف جمالپیر کنعان را نفرماید کسی صبر از پسر
انتظارم کشت ای شمع ازل پرده بسوزقائما بالحق امام العصر عدل المنتظر