شمارهٔ ۵۳۹
یکجهان غم زچه در سینه تنگم جا کردیاد زلف که زسر تا قدمم سودا کرد
آنکه از دایره کون و مکان بیرون بودحیرتم کز چه سبب در دل تنگم جا کرد
گرچه شد سینه سینا به تجلی معروفجلوه روی تو بس سینه و دل سینا کرد
عکس رخساره ساقی چو در افتاد بجامسجده اندر قدم ساغر می مینا کرد
گل زدیباچه رویت روقی برد بباغلاجرم بلبل شوریده چو من شیدا کرد
بلبل آورد تماشائی و گلچین بچمنبسکه در وصف گل او نعره زد و غوغا کرد
گوهر آرند زدریا و غمت آن گهر استکه دل ما صدف و دیده ما دریا کرد
کرد روح الله اگر مرده ی احیا بجهانلب جانبخش تو او را بدمی احیا کرد
گفتیم سر رودت بر سر سودای بتانهر که دل باخت کی از دادن سر پروا کرد
آتشین بود زبان قلمش همچون شمعمنشی عشق که شرح غم تو انشا کرد
سر منصور از آن شد بسردار آونگکه چرا سر حقیقت بزبان افشا کرد
رفت در پرده دل عشق پی پرده دریکرد آشفته ام و در دو جهان رسوا کرد
در بدر شد دل دیوانه بسودای علیبود مجنون و زهر سو طلب لیلا کرد