شمارهٔ ۴۷۲
وه که بیدار دلان خواب از افسانه شدندآشنایان طریقت همه بیگانه شدند
یارب آنان که زند دی دم عقل و حکمتتا چه افتاد که از راه بافسانه شدند
زاهدان کاین همه پیمانه می بشکستندباز پیمان شکن اندر سر پیمانه شدند
بفلک خیل ملک آمده از ذکر خموشتا خبردار از آن نعره مستانه شدند
دل دیوانه زبس بسته در آن سلسله مویمیتوان گفت که یک سلسله دیوانه شدند
نافه خون میخورد و عود در آتش چو عبیرتا که آگه زسیه کاریت ای شانه شدند
عاقلان راه بآن زلف پریشان بردندچون کنم با من دیوانه چو همخانه شدند
شیخ و زاهد که مقیمند بکعبه همه عمربنگر همچو مغان عابد بتخانه شدند
جان پروانه و شمع است سبیل ره عشقجان خود باخته تا محرم جانانه شدند
رنگ سالوس و دغل جز سوی مسجد نبرندپاکبازان بصفا محرم میخانه شدند
پیر ما گفت می عشق فزاید دلکشمیکشان واقف از این پند حکیمانه شدند
همچو آشفته گدایان بدر پیر مغانهمه مستغنی از آن همت مردانه شدند
پیر آتشکده عشق علی صاحب سرآن که هندوی درش کعبه و بتخانه شدند
پیروانش همگی محرم اسرار یقینسرکشان رهش از دین همه بیگانه شدند