گنج

شمارهٔ ۴۷۱

قافیه: ستانمیکنند۱۲ بیت
تا مهم از خانه سر بر می‌زندآفتابش بوسه بر در می‌زند
شکوه از صیادم این باشد که تیرتا چرا بر صید دیگر می‌زند
از کمان ابروی او جستم چو تیرترک چشم او به خنجر می‌زند
من نشاندم نونهالی را به چشمباغبان گر دم ز عرعر می‌زند
عاشق آن نخل رطب آور بودکاو نگارش سنگ بر سر می‌زند
جان فزاید غمزه‌ات در هر نظربر رگ جان گرچه نشتر می‌زند
عشق چون مستور ماند کآفتابهرچه پوشی پرده سر بر می‌زند
شرح عشق آشفته با خامه مگوکاین نیم آتش به دفتر می‌زند
شمع را چون آتش پنهان بودلاجرم وقتی به سر در می‌زند
کیست آن شاعر که در اقلیم شعرهمچو سعدی سکه بر زر می‌زند
اوست حلوایی و هرکس چون مگسبر دکانش دست بر سر می‌زند
بر جسارت‌های آشفته ببخشکاو رقم بر نام حیدر می‌زند