شمارهٔ ۲۸۳
رفتی و سایه صفت دلشدگان دنبالتتا کجا سایه دهد سرو همایون فالت
گرچه صورتگر اوهام ببندد هر نقشحاش لله که بگنجد بگمان تمثالت
عجبی نیست که تعجیل کنی در رفتنلاجرم عمری عادت بود استعجالت
عنبر از رشک خم زلف تو دایم در نارمشک چین خو نشده در نافه زشرم خالت
چند در نقطه موهوم حکیما اشکالبتبسم لب او رفع کند اشکالت
چشم نرگس نگرانست که در باغ آئیسرو برخواسته از جای به استقبالت
گر کواکب همه ادبار کنند آشفتهنظر پیر مغان سعد کند اقبالت
کرده ای چون بدرشاه خراسان نوروزفال نیکوست سراسر همه در این سالت
حال نیکو کندت نظره سلطان غریبگر نپرسید کس از اهل وطن احوالت