شمارهٔ ۲۸۲
پسته دهن بسته زخندیدنتآینه حیران شده از دیدنت
خون بدل کبک دری میکنیآه از این طرز خرامیدنت
ساخته با بوی خوشت بلبلانچون نرسد دست بگلچیدنت
خواست بسنجد رخ تو با قمرعقل فرماند زسنجیدنت
قتل جهان بهر تو گر راحتستنیست کسی را سر رنجیدنت
خاطر مطبوع تو مشگل پسندکس چکند بهتر پسندیدنت
زاغ فزون شد بچمن عندلیبنیست بگل وقت سرائیدنت
نعل بر آتش چو نهد زلف توغمزه بس از بهر گرائیدنت
چند زلیخا تو زنی لاف عشقنیست زیوسف سر پرسیدنت
زلف وی آشفته بدست رقیبماند و بخود باید پیچیدنت
دامن حیدر بکف افتد اگر از همه بایست که ببریدنت