شمارهٔ ۳۳۱
یادم از آن لب شیرین شکر بار آمدطوطی ناطقه ام باز بگفتار آمد
حیرتی داشتم از بستن زنار مغانیادم از حلقه آنزلف چو زنار آمد
پرتو عشق بدان حمله به تغیر لباسگه گلستان شد و گه نور و گهی نار آمد
گاه زاهد شد و محراب عبادت بگزیدگاه ساقی شد و در خانه خمار آمد
گه فلاطون شد و بنشست بخم سالی چندگاه فارابی و با نغمه مزمار آمد
گاه بی پرده چو خورشید بعالم تابیدگه نهان از نظر خلق پریوار آمد
سخن زلف تو تا برد سخن چین در چینبوی خون صبحدم از نافه تاتار آمد
یار بیرنگ بود نقش مخالف بگذارآن نه یاراست که در پرده پندار آمد
دور دیگر بزن ایساقی دوران در بزمتا بگویم که چه بر سبحه و زنار آمد
تار شد روز جهان پرده کش ایشمع ازلارنی گوی شدم نوبت دیدار آمد
بحقیقت بشکافند اگر پرده غیبکی کسی غیر علی محرم اسرار آمد
هر چه آشفته بدیوان ازل سنجیدمطلعتش مطلع دیباچه انوار آمد
هفت دوزخ بکشد ذره از حب علیاین چه اکسیر که یک قطره به قنطار آمد