گنج

شمارهٔ ۳۳۰

وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه: ریتوانداد۱۴ بیت
دیدی دلا که اهل جهان را وفا نبودوقتی اگر که بوده در ایام ما نبود
گفتی وفا بدهر چو سیمرغ و کیمیاستجستیم کیمیا و شنان از وفا نبود
بر من جفا پسندی و بر من مدعی وفاآن در خور جفا و این را وفا نبود
آیا چه شد که اهل هوس خانه کرده انددر آن حرم که محرم باد صفا نبود
بی پرده گفت مردم چشمم رموز دل ‏ورنه مرا بدوست سر ماجرا نبود
در کوی میفروش چه حشمت بود که دوشدیدم گدای او که بفکر غنا نبود
دردی که میدهند دوایش مقرر استجز دردمند عشق که هیچش دوا نبود
بگذشت شام وصل بیک شکوه از فراقآوخ که دور عمر جز اینش بقا نبود
او را هزار سلسله دل در قفا روانگرچه بغیر زلف کسش در قفا نبود
ای هم نفس که هر نفسم بی تو دوزخیستپاداش غیر لایق کردار ما نبود
بی قوت مرده بود مریض غم تو دوشاو را زخون دیده و دل گر غذا نبود
مجنون نشان زمحمل لیلی چگونه یافتگر رهنما بقافله او را درا نبود
آشفته را که جز سر سودای تو نداشتراندن زچین حلقه زلفش سزا نبود
رفتند هر یکی زحریفان بدرگهیما را بجز رهی بدر مرتضی نبود