شمارهٔ ۳۲۹
با اینکه چشمانت به دل خنجر بسی بشکستهاندعقد خم زلفین تو دلها به هم پیوستهاند
گر نه گشاد ملک دل اندر نظر دارند بازخوبان به این تنگی چرا یارب کمر را بستهاند
با آهوی چشمت بگو تعویذی از خط برنهندیک خیل ترک تیرزن پهلوی او بنشستهاند
بسته به شیخ و برهمن زلفت همانا رشتهایکاین سبحه و زنار را از یکدیگر بگسستهاند
با اینکه در لعل لبان داری دوای خستگانبرگو چرا چشمان تو بیمار و زار و خستهاند
این بتپرستان بعد از این سجده به تو آرند چوندر هرکجا باشد بتی از شرم تو بشکستهاند
آشفته جز لیلا دگر در خود نبیند جلوهگرآنان که از قید هوا مجنونصفت وارستهاند
منت ز آب دیدگان دارم بسی اندر جهانکز دل به جز مهر علی هر نقش دیگر شُستهاند