گنج

شمارهٔ ۱۱۹۷

هیچ دانی که چه با این دل شیدا کردیصبر و دین طاقت و عقلش همه یغما کردی
داغ عشقی زدی‌اش زان خم گیسو به جبینرانده‌اش از حرم و دیر و کلیسا کردی
می‌کشان خام شمارندم و زاهد خماروه که در مسجدم و میکده رسوا کردی
مردمان در طلب گوهر وصلت غواصدیده از خون دلم غیرت دریا کردی
گاه فرهاد‌وَشم تلخ ز شیرین شد کامگاه مجنون‌صفتم والهٔ لیلا کردی
گاه یوسف‌صفتم جانب زندان بردیگاه رسوای جهانم چو زلیخا کردی
گاه چون ویس شدم بستهٔ دام رامینگاه وامق‌صفتم طالب عذرا کردی
گه سمندر‌صفتم صبر بر آتش دادیگاه از پرتو شمعی ز پرم واکردی
گاه خفاش‌صفت دشمن خورشید به جانگه پرستندهٔ مهرم تو چو حربا کردی
سوختی گاه چو قبطی تنم از شعلهٔ طورسینه‌ام گه ز شرر غیرت سینا کردی
گاه ناچار به درد دل بیمار و علیلکه به احیاء نفوسم چو مسیحا کردی
داشتم میل خردمندی و دانش چندیباز آشفته‌ام از زلف چلیپا کردی
دل آشفته بود خانهٔ مهر حیدرغدر تو با علی عالی اعلا کردی