شمارهٔ ۱۱۹۶
بردم زعشق آن لب شیرین مرارتیسودایت آتشست و بجان زو حرارتی
نبود خسارت از دل و دین گشت صرف عشقبی مایه کس نکرده بعالم تجارتی
ترکان غمزه با صف مژگان ستاده اندتا ابرویت بقتل که دارد اشارتی
گفتم بچشم خانه بسازم بغمزه گفتحاشا که کس بآب گذارد عمارتی
زاهد میان حلقه پاکان نشسته ایگویا زآب میکده کردی طهارتی
رویت بر آسمان صباحت مه تمامبستان حسن یافت زخطت خضارتی
گر بایدت خرابی دل گفت پیش دوستای آه من زسینه شبی کن سفارتی
ای سینه دل بغمزه آن ترک مست رفتیغمائیان زملک تو بردند غارتی
آبی بزن بر آتشم ای عشق خانه سوزکز سوز عقل و نفس عیان شد شرارتی
دشنام تلخ زآن لب شیرین مگو بغیردشنام اگر چه تلخ تو شیرین عبارتی
پیش امیر مشرق و مغرب علی که کسجز او نیافته است بر امکان امارتی
آشفته گو بچنگ اعادی بود اسیربرهانش از میان باندک اشارتی