شمارهٔ ۶۹۱
رحمی ای ساقی که از دیر و حرم بیگانهامنه مقیم کعبهام نه ساکن بتخانهام
بس عجب داری که من بیگانهام زاسلام و کفرآشنای عشقم و از این و آن بیگانهام
من که سرمستم ز جام عشق جانان از ازلمحتسب گو سنگ زن بر شیشه و پیمانهام
لیلی او در حشم لیلای من هرجاییستصعبتر از قصه مجنون بود افسانهام
آمدی ای برق خرمنسوز و من بیحاصلملیک مشتی خس بود آماده در کاشانهام
بر خرابیهای ملک دل مخند ای شاه حُسنگر کنی کاوش بسی گنج است در ویرانهام
کشتی صبرم شکست از لطمه طوفان هجرزآن حبابآسا به روی آب باشد خانهام
من گذشتم از حیات جاودان و آب خضرخضر مستان گو نماید ره سوی میخانهام
میکده دریای رحمت مخزن سر ازلکاندر او رخشد چو خور آن گوهر یکدانهام
مضجع شاه خراسان مهبط روح الامینکز دو عالم وارهاند از همت مردانهام
منت از دونان نخواهم برد از بهر دونانچون مقرر شد نوال از سفرهٔ شاهانهام
گر نباشد می من آشفته ز ساقی سرخوشمورد رود جان زنده جاوید از جانانهام