شمارهٔ ۹۳۳
شبی زشمع رخت بزم ما منور کنمشام جان زسر زلف خود معطر کن
اگر بروی تو بندند در رقیبانمبیا زراه نظرباز و جا بمنظر کن
بخور مجلس عشاق نیست عنبر و عودبه بزم انس از آنزلف عود و مجمر کن
مها زچهره رخشان بپوش روی قمربیا زپسته خندان کساد شکرکن
زنند لاف رعونت چو شاهدان چمنتو سرو ناز بچم فخر بر صنوبر کن
شعاع طور تجلی زچشم مردم رفتتو پرده برکش و آن جلوه را مکرر کن
اگر که عقل فریبت دهد که عشق مورزنگار ساده بدست آر و می بساغر کن
و گر زخشکی زهدت بسر رود سودابیا بمیکده وز می دماغ جان تر کن
اگر هزار گنه گرده باشی آشفتهبیا و کسوت مهر علی تو در بر کن
کدورتی گر از آئینه بشرداریدوباره طینت آدم زمی مخمر کن
شها معیشت درویش تو بسی تنگ استزلطف روزی او را زنو مقرر کن