شمارهٔ ۹۹۶
ما را عبث نبود که از بزم رانده ایگویا رقیب را ببر خویش خوانده ای
نخل وفای من که ثمر داشت کنده ایتخم دگر بسینه دل برفشانده ای
زآن لب بجای آب حیات آب خورده ایای خضر از آن تو زنده و جاوید مانده ای
مرغ دلم بر آتش غیرت کباب شدبر غیر تا شراب محبت چشانده ای
دامن کشان روان شده در بزم مدعیما را چو مرغ بسمل در خون نشانده ای
گلگون شده سمندت و خونت ززین گذشتمرکب مگر بخاک شهیدان دوانده ای
صد مرغ دل درافکنی ار در شکنج زلفما راگمان مکن که زدامت رهانده ای
راه نظر چو بستی و منظور مردمیبر خون خویش مردم چشمم نشانده ای
گل رخت برگرفت ببازار و شهری و کویای عندلیب بیهده در باغ مانده ای
یکسر بجا نماند که چوگان تو نبردتا تو سمند ناز بمیدان جهانده ای
وحشی غزال من تو شدی رام این و آندل را زمن چو آهوی وحشی رمانده ای
آشفته دل ه مرغ شکاریست شد شکاربازش مجو که باز شکاری پرانده ای
افتاده ای بعقده ی مشکل دلا مگرنام علی زدفتر معنی نخوانده ای