شمارهٔ ۱۲۰۴
دلا تو پند ز احباب خویش نشنفتیپی رضای بتان ترک خویشتن گفتی
از این میانه تو را گوهر مراد که دادهزار گوهر غلتان گر از مژه سفتی
تو را ز پردهٔ دل میدهد خبر دیدهگرفتم آنکه ز اغیار راز بنهفتی
به خندهٔ دگرت میدهد چو گل بر بادگر از نسیم سحر همچو غنچه بشکفتی
به خون غیر کنی پنجه رنگ من بسملچرا نصیحت اغیار باز پذرفتی
چو حال من ز چه رو درهمی تو ای خم زلفچو بخت من ز چه ای چشم فتنه را خفتی
مگو چرا به غمش خفتی ای دل خونینز ابرویش چو شدی طاق با غمش جفتی
حدیث زلف تو با باد گفته است مگرکه تو ز گفتهٔ آشفتهات برآشفتی
به خانهٔ دلت آشفته جای جانان شدمگر تو گرد خودی از میان جان رفتی
زبان ناطقه در وصف مرتضی لال استمگر مدیح علی را ز حق تو نشنفتی