شمارهٔ ۱۲۰۵
چه پیمان است و بدعهدی که ای پیمان شکن داریکه در هر خانه جا یکشب چو شمع انجمن داری
زبدعهدی بعهدت نه منم غلطان بخاک و خونکه چون من صد هزاران عاشق خونین کفن داری
در بیت الحزن بگشوده یعقوب از پس عمریصبا بوئی مگر از یوسف گلپیرهن داری
ببالا و رخ و زلفش ببین و شرم دار آخرالا ای باغبان گر سنبل و سرو و سمن داری
مکان لیلی اندر نجد و در وجدند اصحابشعبث مجنون تو جا پیوسته در ربع و دمن داری
بغمزه خون مردم ریزی و وز خنده جان بخشیچه اعجاز است و سحر است اینکه در چشم و دهن داری
گر از پر سوختن پروانه داری شکوه ای امشبکه جانت شد بر جانان چه پروائی زتن داری
اگر چه بی مکانستی و برتر از گمانستیسراغت کرده ام مأوا بقلب ممتحن داری
دم از هستی مزن آشفته تا روزی بخوانندتکجا بارت دهد جانان که لاف از ما و من داری
علی وجه الله مطلق علی عین الله مطلقبگو برهانی ای منکر اگر در این سخن داری
سزد گر حوری و غلمان پی خدمت ببخشندتکه تو داغ غلامی از حسین و از حسن داری