شمارهٔ ۱۲۰۶
چه غمت اگر ای خم زلف که زنگی و سیاهیکه تو سایبان خورشیدی و ماه را پناهی
منمای دست مخضوب بعرصه قیامتکه بخون ناحق من تو بحشر خود گواهی
نه زبرق در خطر هست گیاه بوستانیزتو سوخت خرمن حسن تو خط عجب گیاهی
به که داوری برد کس بقصاصگاه فرداکه همان کشنده ای تو که بحشر دادخواهی
تو چو برق رانده کشی و رسانده ای بساحلچه غمت زغرقه بحر و زکشتی تباهی
چو بدید چشم و مژگان تو عقل در عجب شدکه شده است طرفه بیمار امیر بر سپاهی
بخطا و جرم آشفته ببخش تا بگویند بگدای کوی بخشید زلطف پادشاهی
زکرامت کم البته کریم عار داردمن از آن بتحفه هر روز بیارمت گناهی
تو امین و پرده داری و ولی کردگاریز تو چشم عفو دارم که تو مظهر الهی