شمارهٔ ۱۲۰۷
وقتی ای جاذبه عشق نکردی کششیکه بزنجیر جنون سلسله ای را بکشی
ما همه کاه و تو چون کاه ربائی ای عشقسوی خود هر دو جهان را بکشی از کششی
گه بزلفین کج آویزی و گه با خط سبزتابکی ای دل سودا زده در کشمکشی
آستین پر بود از عنبر مشکین گوئیکه صبا کرده بآن زلف دو تا دست کشی
گرنه نادان شدی ای آدم خاکی بنیاداز چه بر دوش خود این بار امانت بکشی
نخری حور بهشتی به پشیزی فردااگر امروز بیابی صنمی حور وشی
بنه ای صیرفی عشق مرا در آتشاز خلاصش چه غم آن زر که در او نیست غشی
با چنین روی خوش و حلقه موی دلکشآدمیزاده کجا حوری غلمان روشی
بس پریشان وسرافکنده و بی آرامیمگر ای زلف چو آشفته تو عاشق منشی
هوس باده کوثر نکنی ای زاهداگر از میکده عشق شرابی بچشی
نیست آشفته بدامان علی دست رستلیک چون نام خوشش ورد زبان کرده خوشی