گنج

شمارهٔ ۱۷۶

قافیه: رت۷ بیت
خلق مشتاق و ندیده رخ همچون قمرتنه مباح است در این ماه من سفرت
ناقه رهوارو تو لیلی صفت اندر محملدل من چو سگ لیلی زقفای اثرت
تا میان تنگ نه بستی پی خون ریختنمنشد آگه دل سرگشته زسر کمرت
معنی منظر تو بی بصران کی دانندنشناسد بحقیقت مگر اهل نظرت
گر متاع دو جهان سربسر آرند بهانفروشم برضا یکسر موئی زسرت
گرنه آتشکده شد سینه ات آشفته چرابرق سان شعله فرومیچکد از شعر ترت
تو همه شب می گلگون کشی از ساغر غیرچه غم ار خون بخورد عاشق خونین جگرت