شمارهٔ ۱۷۵
ای خاطر مشتاقان مشتاق به پیغامتگر نیست دعا باری شادیم بدشنامت
چون کنج قفس بشکست اندر نظرش گلشنمرغی که نشیمن کرد اندر شکن دامت
از تلخی کام من آیا چه خبر داریای تنک شکر در تنک از چاشنی کامت
ایشیخ به بتخانه ترسا بچه ای دارمکز چهره زند آتش بر خرمن اسلامت
در کوت نمی آیم تا پی نبرد اغیارتا می نشناسندت هرگز نبرم نامت
تا عشق نسوزاند این پرده پندارتبر فتوی پیر عقل خوانند همه خامت
تا عقل بسر داری معشوق رمد از تومجنون شو اگر باید وحشی صفتان رامت
صبحم رخ نیکویت شام خم گیسویتزان صبح شبم تیره روزم سیه از شامت
از کوثر و تسنیمش آشفته چه حظ باشدهمچون خضر ار نوشد ته جرعه ای از جامت