شمارهٔ ۱۴۶
دلی که روز و شبان از پی نظر میگشتز زخمِ تیزِ نظر ، دوش بیخبر میگشت
کسی که پا نکشیدی ز کعبه در همه عمربه طوف میکده میدیدمش به سر میگشت
بلی مسیر قمر عقربست و این عجبستکه دوش عقرب زلف تو بر قمر میگشت
اگر تو موی میان را به جلوه ننمودیکس این خیال نکردی که مو کمر میگشت
نخوردی آب نی کلکم ار ز چشمه خضرنه میوه سخنش تازه بود و تر میگشت
چنان به بزم طرب دوش چنگ زد مطربکه گوش زهره ز مزمار و عود کر میگشت
چه بود لذت این سوختن که آشفتهنهاد خرمن و اندر پی شرر میگشت
حسابِ حشر ، ندانم چه میشدی با خلق،اگر نه حیدر کرار دادگر میگشت