شمارهٔ ۳۹۰
دل سودازده را کار به سامان نرسدتا مرا دست به آن زلف پریشان نرسد
دل من تنگ و غم هجر فراوان چه کنمگر بامداد من آن دیده گریان نرسد
گر بدامان نرسد دست منت نیست عجبدست درویش همانا که بسلطان نرسد
هر چه را مینگرم هست بعالم پایانشب هجر از چه ندانم که بپایان نرسد
چشم یعقوب سفید است ببیت الاحزانآه اگر قافله مصر بکنعان نرسد
کی صدف حامله لؤلؤی لالا گرددشب گر از چشم ترم اشک بعمان نرسد
سیل اشکم شده پیوسته بهم در شب هجرعجب ار قامت این موج بطوفان نرسد
هر چه چون گوی بمیدان طلب گردیدمدست من در خم آنزلف پریشان نرسد
بهر آشفته مبر زحمت بیهوده طبیبدرد عشق است همان به که به درمان نرسد