گنج

شمارهٔ ۷۱۹

قافیه: ازم۱۰ بیت
خواهی که بخاک ره بمیرمتا روی زپات برنگیرم
از دام تو کی دلم گریزدکز دانه خال ناگزیرم
تا بندی زلف مهوشانممن پند کسی نمی پذیرم
درویش تو و بفقر شامسلطانم و پیش تو فقیرم
از دولت وصل نوجوانانبخت است جوان اگر چه پیرم
از حسرت آن کمان ابروجا کرده بدل هزار تیرم
ای نفخه باد صبحگاهیدر پیش نسیم تو بمیرم
چون میگذری بسنبل باغبرگو که بزلف او اسیرم
سیمین بدنش بناز میگفتبر تن نه سزا بود حریرم
آشفته بیاد چین زلفشسنبل میروید از ضمیرم