شمارهٔ ۷۱۸
در خرابات مغان تا که پناهی داریمبسموات و به اهلش همه راهی داریم
بی سر و پای در میکده از پرتو جامبهتر از افسر جمشید کلاهی داریم
به هجوم ار شکند قلب سپه لشکر خصمما همه زخم بر گشته سپاهی داریم
آن دو زلفین رسن باز بیوسف گفتندکز زنخدان بسر راه تو چاهی داریم
باشارت دو لب نوش تو گفتند بخطبر لب آب خضر مهر گیاهی داریم
بنده پیر خراباتم و انعام مداماگر از میر زمانه گه و گاهی داریم
گر درآئی بصف حشر بدست مخضوبکشتگانت همه گویند گواهی داریم
نیست در کفه میزان بجز از کوه گناهاز عمل می نتوان گفت که گاهی داریم
قلزم مهر علی در دل ما موج زنستهمچو آشفته اگر نامه سیاهی داریم
تا بقلب سپه خصم شکستی آریمدر کمین شب همه شب ناوک آهی داریم