شمارهٔ ۱۱۷۰
سحر است بر کمان نه دل را زتیر آهیکه زبرق آه دارد شب تیره صبحگاهی
گذرد چو تیر آرش زکسان بیک گشادنبسحر اگر برآید زدل شکسته آهی
چو حکیم نخشب امشب زچه درون بحکمتبدر آور از گریبان بفروغ قرص ماهی
تو بچاه نفس تاریک چو یوسفی بمحبسمگر آه کاروانان بدر آردت زچاهی
بسر برهنه چون خور تو بعجز اگر درآئیبسپهر رفعت البته که صاحب کلاهی
اگرت سرشگ رخسار نشویدت سحرگاهبصباح روز محشر زگناه روسیاهی
بگدائی در دوست بیا در این دل شبکه چو بامدادت آید بیقین که پادشاهی
همه توبه شکسته است چو آبگینه در رهبا چه حیله میتوان جست در این میانه راهی
مگر از ولای حیدر بکف آوری رکیبیبنشینی ار بکشتی تو بموجه تباهی
زگناه خویش آشفته بگوی و مهر حیدرچه محل که پیش صرصر بنهند برگ کاهی