گنج

شمارهٔ ۳۴۴

وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)قافیه: اببرامد۹ بیت
گرچه نقش قلم صنع همه زیبا شدزهر در کامی و در کام یکی حلوا شد
شد یکی در شکرستان و یکی سوی خزانآن یکی زاغ و دگر طوطی شکرخا شد
عشق آموخت باو حکمت عقل و دانشورنه این کودک نادان زکجا دانا شد
با سهی سرو تو شمشاد و چمن سنجیدمکوته از قامت والات بصد بالا شد
برو ای ماه که خورشید زمشرق سرزدبنشین فتنه که این چشم سیه پیدا شد
هر که انسان شد و نفس حیوانی بگذاشتحور وغلمان سیر ماه ملک سیما شد
جای تو ای در یکتا صدف دیده کیستای بسا دیده که اندر طلبت دریا شد
در کلیسا و حرم شورو عجب دیدم بازبر سر شاهد نادیده چرا غوغا شد
هر که آشفته صفت خار گلستان علیستدر گلستان جهان تازه گلی رعنا شد