گنج

شمارهٔ ۳۴۵

قافیه: اایند۱۰ بیت
وصل می‌خواست دل و کار به هجر تو کشیداز گلستان وفا جز گل حرمان ندمید
هرکه یوسف به زر ناسره در مصر فروختگر بها جان کندش پس نتوان که خرید
گنج بی‌رنج میسر نشود گل بی‌خارگر که با گنج بود مار که باید طلبید
برو ای عقل که بی‌عشق نشستن نتوانبه برای تیغ که از دوست نخواهیم برید
گر جهان آینه گردند نبیند جز یارهرکه در آینهٔ دل رخ زیبای تو دید
وصف از شکر و حلوا نتواند گفتنهرکه از آن لب شیرین سخن تلخ شنید
دوش چون جان به لبم بود لب او همه شبامشب از حسرت آن لعل به لب جان برسید
غافل از حیله اخوان منشین ای یعقوبگرگ از دشت برون آمد و یوسف بدرید
نه همین دل شده از ناوک مژگان تو خوننیست یک مرغ که از تیر تو در خون نتپید
فرق در عاشق و زاهد که گذارد جز عشقعشق تمییز دهد لاجرم از پاک و پلید