گنج

شمارهٔ ۹۳

قافیه: اب۸ بیت
آفتاب طلعتت را زلف مشکین شد سحابعز من قال ان شمس قد توارت بالحجاب
گفتمش یا لیت بودی خاک راهت سر بگفتقد یقول الکافر یا لیتنی کنت تراب
بی حساب این قوم تا کی خون مردم میخورندانهم کانوا و لا یرجون من ربی حساب
کل من لم یعشق الوجه الحسن فی شرعناکافرو الکافر فی حقهم سوء العذاب
گر قرار دل به حرمان شد له بئس القرارور به قربان تو شد جانها لهم حسن المآب
زد سلیمان لاف حشمت با گدایان درترب اغفرلی ز دعوی گفتی و ثم اناب
عاشقی چبود ولای شاه مردان مرتضیمخزن علم لدنی آیت ام الکتاب
هر که اینجا بی بصیرت شد بود در حشر کورجهد کن آشفته میلی کش به چشم ارتیاب