شمارهٔ ۶۲۷
ایکه با عشق آشنائی از خرد بیگانه باشسوزدت گر شمع سان در سوختن مردانه باش
آتشی خواه از جنون و عقلرا خرمن بسوزگوشه گیر از مردمان و با پری همخانه باش
قبله من ابروی جانانه دیر و حرمخوهی اندر کعبه ای بت خواه در بتخانه باش
خضر و ابلیس اند با هم اندر این ره هوشدارچشم بگشا راه رو چاهست تو فرزانه باش
زینت معموره جز فرش و چراغی بیش نیستآفتاب و گنج گر خواهی برو ویرانه باش
دوست جویان را زخود بیرون شدن لابد بودطالب شمعی اگر بالی بزن پروانه باش
عشق لیلا ورز شو تیر ملامت را هدفبعد از این مجنون صفت درعاشقی افسانه باش
تا بکی درویش جوئی کیمیا از این و آنهمچو آشفته بیا خاک در میخانه باش
پیر میخانه علی دارای اکسیر وجودخاک پای او ببوس و از همه بیگانه باش