شمارهٔ ۵۰۳
اگر نه بخت من او دایم از چه خواب کندوگرنه جان من از چیست اضطراب کند
مدام می کشد آن چشم مست زآن لب لعلبلی چو ترک شود مست میل خواب کند
مگر زپرسش روزحساب غافل شدنگاه او که بدل ظلم بیحساب کند
کمال رحم و مروت بود که صیادیبقتل بسمل در خون طپان شتاب کند
چه کرد گفتیم آن زلف با رخ جانانهر آنچه با رخ خورشید و مه سحاب کند
دهان تست اگر انگبین و کان شکرچرا بپاسخ تلخم همی جواب کند
کند بآینه ی رویت آه مشتاقانهمان که ابر سیه رو بآفتاب کند
سگان خیل خود آنگه که یار بشماردمرا امید کز آنجمله انتخاب کند
مدام طوق بگردن فکنده آشفتهکه خویش را سگ درگاه بوتراب کند
در جهان برخم بسته اند آشفتهمگر که دست خداوند فتح باب کند