شمارهٔ ۵۰۲
سبزه از خاک برآورد سرو لاله دمیدمی گلرنگ بچنگ آرو بنه جام نبید
هر چه داری بده و جام زساقی بستانصرفه آن برد که یوسف بزر و سیم خرید
بنده عشق تو آزاد بود از عالمهر که پیوست بتو از دو جهان جمله برید
سرو کز ناز زدی لاف سر دعوی داشتدید چون قامت تو پای بدامان بکشد
غنچه را جامه قبا گشته و گل را دل چاکتا که آن شاخ گل تازه بگلزار چمید
گرنه سودای تو بودش بسر ای گلبن نواز چمن بلبل سودازده بهر چه پرید
نخورد باده زکوثر نخرد آب حیاتهر که از میکده عشق تو یک جرعه چشید
سر انگشت ندامت بگزد تا بلحدهر که بر سیب بهشتی به بستان بگزید
از سیاهی و سفیدی غرض آن معرفتستمرد حق را نشناسند بدستار سفید
اثر مهر گیاهست خط سبز تو رااین نه آن مهر و گیاهی است که از خاک دمید
نسر طایر بکمند آمدم از قهوه عشقروزی باده کشان بی خبر از غیب رسید
آهوی شیرشکار نگهت را نازمکه بچنگال مژه سینه شیران بدرید
من خود آشفته نبودم زازل میدانیدل آشفته ززلف تو پریشان گردید
دستی ای دست خدا بر در امیدم زنزآنکه انگشت تو شد بهر در بسته کلید