شمارهٔ ۵۰۱
باد گل بوی سحر مژده زبستان آوردکه هزاران زطرب جمله بدستان آورد
اقحوان زر کند و سیم شکوفه به نثارگوئیا مژده گل را به گلستان آورد
از دهانت سخنی گفت صبا وقت سحرغنچه دست از سر غیرت بگریبان آورد
چشم یعقوب شده باز همانا که بشیرخبر یوسف مصری سوی کنعان آورد
کوری زاهد پیمانه شکن مغبچه اییک سبو می بصبوحی بر مستان آورد
صوفیان بی می و مطرب همه مستند و خراباز خربات که این نشئه برندان آورد
جز خم زلف تو کاو گوی زنخدان زد و بردگوی خورشید که اندر خم چوگان آورد
هدهد ار تاج بسر داشت عجب نیست که دوشخبر از شهر سبا سوی سلیمان آورد
این همه عیش و طرب چیست از آنست که بادمژده مقدم احباب زطهران آورد
وه چه اصحاب شتابان همه در موکب میروه چه میری که قدومش بجهان جان آورد
داشت سودای سر زلف تو آشفته که دوشبزبان جمله سخنهای پریشان آورد
نی غلط این شب قدر است که سلطان ازلروی از ساحت واجب سوی امکان آورد
ولی و حجت دین قائم بالحق مهدیکه قدومش بجهان مایه ایمان آورد
خامه گر بهر نثار تو در نظمی سفتدر بدریا برود زر بسوی کان آورد
یابد ایمان زولای تو کمال و با عجزرو بدرگاه تو درویش ثنا خوان آورد