شمارهٔ ۲۳۵
از فلک عقد ثریاست که بر خاک آویختیا مگر خوشه انگور که از تاک آویخت
ملک از آه من افروخت چراغ ار نه زچیستاین قنادیل که بر کنگر افلاک آویخت
همچو شاهین که خورد خون کبوتر بچگانطایر تیر تو بر این دل صد چاک آویخت
این کمندی که تو ای ترک کمانکش داریسر صد رستم و سهراب بفتراک آویخت
هر دلی برد بچستی نگه طرارتدر خم زلف تو ای دلبر چالاک آویخت
زاهد از بیم تف گرمی آتش بفسردرند میخانه در آن آب طربناک آویخت
مست قلاش بمی خرقه و سجاده بشستشیخ از وسوسه در سبحه و مسواک آویخت
گر شکایت بکند کس زفریب شیطاندل آشفته بآن غمزه ناپاک آویخت
تا مگروا رهدم نفس از آن رنگ و فریبدل بدامان نبی صاحب لولاک آویخت
آنکه از تیغ جهانسوز علی نایب اوبرق در خرمن کفار چو خاشاک آویخت