شمارهٔ ۲۳۶
تن بیمحبت و لاف ز جان آدمیتکه به داغ عشق بسته است نشان آدمیت
شرفست آدمی را به ملک ز عشق ورنهچه میانه ملک بود و میان آدمیت
حیوان و مردمان را چه تمیز عشق نه جانکه دواب راست جانی و نه جان آدمیت
چو حدیث عشق عاشق نه به گوش سر نیوشدسخنی بگوی واعظ به زبان آدمیت
چه به صورت آدمی گشت مکان عشق اقدسهمه لامکان ببینی به مکان آدمیت
نه حیات جاودانیست زآب زندگانیکه خضر بماند باقی به روان آدمیت
بنهاد بال جبریل و به عرش رفت احمدبگشای چشم و بنگر طیران آدمیت
نه که آدمیت اول هم از آدم صفی بودز علی شنید آشفته بیان آدمیت
چه کنی تو غوص عنان که دُر از صدف برآریکه به خاک درگه او شده کان آدمیت