گنج

شمارهٔ ۱۰۹۸

قافیه: وزی۱۴ بیت
چه خوش است روزگاری که بفقر بگذرانیبمتاع دین و دنیا دل و دست برفشانی
که بود ادیبت ای طفل و زکیست این طریقتکه بدوستان کنی کین و بغیر مهربانی
دل و دین خلق بردی و نگاه می نداریچکنی غنم نگارا که نمیکنی شبانی
نه خط است طوطیانند مقیم شکرستانکه زهندشان بیاری تو بآن شکردهانی
بگذار صحبت خضر و حدیث آب بشنوکه زلعل دلستان است بقا و زندگانی
منم آینه تو خورشید بقلب من نظر کنکه چو عکس خود به بینی تو ضمیر من بدانی
چه عجب که همچو شمع است زبان آتشینمچکنم اگر نسوزم چو بر آتشم نشانی
زپری و آدمیزاد ببرده ای دل و دینبنهان و آشکارا و بصورت و معانی
چه عجب که جان فزاید سخنان دلفریبمکه تو دلپذیر و دلدار مرا میان جانی
تو چه یوسفی خدا را که بمصر خوبروئیدو جهان گرت بیارند بها که رایگانی
اگرم بگریه چشم بخندد او عجب نیستخبری نداشت ناصح چو زآتش نهانی
من دلشده که عمریست مقیم آستانمنه جفا بود خدا را سگ خویشم ار بخوانی
بعبث بخاک شیراز نشاندیم بحیرتنفرستیم بطوس و بنجف نمیرسانی
زخدای و احمد آشفته مدیح حیدر آمدتو بوصف او چه گوئی بزبان بیزبانی