شمارهٔ ۹۵۱
رحمی ای عشق بیا بر سر سودائی منکه هوسناک شده این دل شیدائی من
من همه عمر بسودای تو سر دادم و جانتو نپرسی که چه شد عاشق سودائی من
مردم از مردمک و من زتو بینا و بصیررفتی و رفت زهجران تو بینائی من
تا که بر صفحه حسن تو رقم زد خط سبززد خط باطله بر دفتر دانائی من
عشق شد جلوه گر و گفت بآواز بلندهر که زشت است بود منکر زیبائی من
بی نیازم زفراز و زنشیب اما هستدر خور دید کسان پستی و بالائی من
رنگ شرکش بود و نیست زاهل توحیدهر کس اقرار نکرده است به یکتائی من
منم آن عین خدا مظهر واجب که ملککوفت بر بام فلک نوبت دارائی من
ذ ات علیا ولی حق علی عمرانمدر صف حشر بود وقت خودآرائی من
منم آن چشمه خورشید حقیقت که بودهمچو آشفته بسی شهر بحربائی من
ثانی کلک من از وصف دهانت دم زدطوطیان مانده بحیرت زشکرخوائی من